هم فوتبال خوب بازی می کرد هم توی نمایشای مدرسه از همه سر بود، به خاطر انرژی بالاش بود؟ البته این از سال اول بود راهنمایی بود، سال بعد جلوی من می نشست بغل اصغری که با اون قد کوچیکش عجیب بود که اونقد عقب بشینه ولی از اونجا که کلاسامون بزرگ بودن زیاد به چشم نمی اومد منم پیش ممد می شستم ردیف آخر. خوب چی بگم من اصلا تو این باغا نبودم . اولش فقط کمی با هم ور می فتن مثل دعواهای بچه گانه، بعد صداها و قیافه هاشون کمی عوض شد اما همه اینا رو جوری انجام می دادند که کسی نفهمه، ولی ما عقبیارو نمی تونستن کاری بکنن ما هم در عوض نمی تونستیم کاری بکنیم. آخرای سال بود که یکی از بچه ها، صادقی گفت که یه روز آخر وقت قبل از سوار شدن به سرویس اون دو تا رو با هم تو یه سر ویس دیده، البته سرویس اول ماشین بود سرویس دوم از نوع بهداشتی!
هامون هم خشکیده، دیگر دوشیزه ای نمی تواند تن به آب زند، بارزمین بردارد تا زرتشتی دیگر را به جهان آورد. منجی نیامده مرده است.
اگر به ادبیات علاقه مندید و احتمالا بعد از خواندن بوف کور به زمین و زمان فحش داده اید و در حقیقت چیزی نفهمیده اید. اگر به نشانه شناسی علاقه مندید ولی کتاب جلال ستاری حالتان
را به هم زده تاویل بوف کور را بخوانید نوشته محمد تقی غیاثی (امنم نمی شناسمش) انتشارات نیلوفر.
باگوشه چادر سیاهش عرق از پیشونیش رو پاک کرد. چشماش برق می زد و خودش نفس نفس .چاق نبود ولی نسبت به سنش سنگین بود، سبیلای روی صورتش تو ذوق می زد. لبه صندلی مادرش رو گرفته بود و به صندلی جلوییش کمی لم داده بود. صداشون تو صدای ماشین گم بود. به نظر ماذرش غرغر می کرد و دختره جوایشو می داد. به نظر شاد بود. شاد شاد.
قدش درست به اندازه دو مرد همکارش بود، ولی خب خیلی جوانتر حتا شاید بشود گفت بچه ای که زود قد کشیده. خیلی هیجان زده به نظر می رسید. خوب احتمال شما هم اگر صبح به اون زودی ،هنوز هفت نشده بود وسط اون زمستون، داشتید جنازه پیرمردی رو که از سرطان کبد مرده بسته بندی می کردید، حتا خود منم انتظار نداشتم. بابام که تخت بقلیش بود معلوم بود که اصلا نخوابیده، چشماش از ترس زده بود بیرون و شده بود عین التماس. حالا می خاید اون طفلک چیکار کنه.پرستار ولی انگار تو تگاهش حس دیگه ای هم بود از شادی از غم یا ؟ شایدم لذت یک جنایت!
روزهای بی قرار
تابستانی که چکمه پاییزی پوشیده
و
تویی که فردا می آیی
آسمان را امشب پر از ستاره می کنم
و جا به جا
کوازار آبی میکارم.
آبی ترانه ای
آبی رقصان
آبی شیرین.
شهر تاریک – تر
دیوارها بلند– تر
آسمان تشنه
چشمهایم مه گرفته
و
این هفته ها
سخت تر هم نمی گذرند
انگار
چیزی درست بچسبد به کف دستم
و
واژه هایم خنگ شوند
نیمه های شب به وقت ساعت روی دیوار
(چون همیشه)
وشادی از گریه
بعد آن سالهای خشک
شاید که نه
رنگها محوتر شده اند
صداها سکوت تر.
برگرد.
سرنیزه ومن
تا صبح
پوستش را می کندیم
و
درخت
مردانه ایستاده بود.
چشم که می بندم پنجره ای گشوده می شود
هر پنجره ای دنیایی نیست
و یا حتا نمایی از دنیایی.
روی پوست سرد زمان دست می کشم که چه؟
یا که دستهایم یخ کرده
مرده ام باز؟
این آوای سکوت است؟
خوب می دانم تو هم دیگر بالا نمی آوری از این همه دروغ
از این همه ( شما بهش چی می گید ؟)
ولم کن.
مرزهای مرا و تو را حتا،
گرمای تنهامان هم جدا می کرد.
گریختی به آن دورترها که؟
آهسته و گوسپندوار
یعنی که پذیرا،
رو به چاله ای به اندازه شش نفر
پشت هم.
دستها را نبسته اند اما تا خوب پر و پیمان شود
دستها را به عقب گرفته اند.
و ناگهان که نه
همه می دانستید،
حتا کلاشینکف ها هم
و شلیک
و افتادن درون گورها پشت هم
هیچ کس پایداری نکرد
پایمردی چه دروغ رقت انگیزی است؟
همه دروغ می گویند،
خودم دیدم ( البته از تلویزیون)
مثل گوسفندی که پیش پایم بریدند
بعد از سربازی.
صبح زود کوه
و من خسته
فریادم خسته تر.
پاسخی نبود
بود؟
دستهایم یخ و پاها سست تر
دیگر باور کرده ام گوسفند گم شده هیچ کس نبوده ام.
و
آن قصه کوه؟
دروغ؟







